X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

گاهی بی نام

 دنیا

بدون دست های تو

رو به قهقرای عظیمی می رود ...

بیا،

این گلوله معلق بلاتکلیف را بالا بکش

عادت کرده ام  دنیا را

در کف دستهای تو ببینم.



----------------------


پشت هر قطره که در قصد فروریختن است

غرش وحشی یک مرد طنین انداز است...

تو همین قسمت بدمستی باران هستی.!



+نوشته شده در شنبه 7 تیر 1393ساعت03:38 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (16)
طراوت باران کفاف نداشتن های من است


آغاز و پایان دنیای من همان شبی بود که هم آسمان و هم چشم های مادر آیه هایی خیس تلاوت

می کرد.و همین یک آیه کافی بود برای ایمان آوردنم. و اصلا کل دنیا همین یک آیه بود و بس.

برای بهار زاده ای چون من طراوت همین باران کفاف همه نداشتن های دیگر بود.

.

.

 من بعد از چشیدن طعم های بارانی این دنیا سرم را گذاشتم و برای همیشه خوابیدم و همیشه

خواب باران دیدم و همیشه تازه بودم از ترنم شبنم مانده از شبگریه ها به روی گونه هام. 

برای من همان عمر چند لحظه ای کافی بود. لحظه های دیگر دنیا ، وقت گذرانی های

بی فایده ای است که مجال باران دیدن و باران شدن را می گیرد از آدم .

برای من همین کافیست که هر سال دهمین روز بهار بیرون بزنم

و زیر باران آسمان وطنم بدوم

و بعد دوباره به دنیای خواب برگردم

و تا دهمین بهار بعد خواب باران ببینم ..


+نوشته شده در دوشنبه 11 فروردین 1393ساعت02:45 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (8)
شعر من

شاعران

هر روز صبح

بعد از یک چای و صبحانه اساسی

قلم به دست می گیرند و با دفترچه های ساده شان

به قلب واژه ها می زنند برای سرودنت!


منی که نه شاعرم

نه از اصول جنگ سر در میاورم

هر شب

بعد از یک ختم بوتیقا

اجازه می دهم به خودم

که به چشم های تو

فکر کنم فقط.!

+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت12:08 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (8)
حجم دلتنگی ها

حجم دلتنگی را

کاش می شد جا کرد

در پریشانی تاریک کمد

یا که تا کرد وگذاشت

زیر فرشی ، چیزی ...

یا که در " جعبه یک روز مبادا " گوشه انباری.

اما

حجم دلتنگی ها

آنقدر منبسط است

که برایش حتی

وسعت روشن دل هم تنگ است ...

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن 1392ساعت08:03 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (9)
بیا...

بایست.

تو اگر دور شوی از من

جهان ویران می شود از زلزله های مهیب.


من هم اگر راه بیفتم به سمت تو

غرورم فوران می کند...


اما

در خلوت عمیقمان

ساکت اگر بنشینیم

این همه خسارت به هیبت دنیا نمی خورد.


بیا گسل های خوبی باشیم.

جهان با مسالمت ما جای بهتری ست.




+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392ساعت10:23 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (14)
میلاد مهربان


برای تو ، چه می توان نوشت آقا؟

همین سه چار قطره ی باران ابر چشم

از منتهای شاعری عاشقان خبر میداد ... 



+نوشته شده در سه‌شنبه 26 شهریور 1392ساعت11:11 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (3)
چند کوتاه

1

قصه هاتان ابر ها ناگفتنیست

وقتی از یک پنجره ، صدها نفر

صد هزاران نقش از اشکالتان بر چیده اند .



2

وقتی که حس شعر

از لابلای موی «تو» سرریز میشود

دیگر چرا برای بارش باران دعا کنم؟


 

3

مثل بوی خاک باران خورده ای

مثل رقص برگ ها در بزم باد

اینچنین دل می بری با هر قدم از شاعران 

اینچنین با هر عبورت شعر می آری به یاد.


+نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد 1392ساعت06:19 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (18)
من نه منم


قرار بود

وقتی که دنیا دست از دیوانگی هایش کشید

دستی برای شعر هایم بالا بزنم

حالا اما

تمام بهانه های اینجا خشکیده اند

هیچ شاعری به حرمت خودش شعر نمی گوید!

+نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392ساعت11:02 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (24)
دوباره نزدیک بهار



به همین آرامش

به همین زندگی ناب که در دست تو است

به هواداری چشمان تو مدیونم مرد!



27 اسفند ...

سالگرد دیدار و دلدادگی است

سالگرد تغییر جهان بزرگ و جهان کوچک ما ...


بهار میشود و تو می آیی ... ممنون.مثل همیشه.



+نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391ساعت12:26 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (3)
بهشهر

برایم کمی عطر نارنج بفرست

دراین دود و دلتنگی و درد

دلم روز بارانی ات را هوس کرد...


ــــــــــــــــــــــــ


کاروان واژه ها

روی تنهایی نمناک دلم بیتوته کرد

وای از شعر تری که چشم هایم گفته اند.!





پی نوشت:

بهشهر، زادگاه من دومین شهر شرقی مازندران ، شهر بهار نارنج ...

+نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1391ساعت02:43 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (24)
من بدون چشم های تو از تشنگی میمیرم...

1-


باران

حکایت عطشناک احوال من است

وقتی که تماشا می کنمت.

سخاوت ناپایدار آسمان،

دلیل خوب ِماندن ...


من بدون چشم های تو از تشنگی میمیرم...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


2-

ایمان دارم

فاصله پایان میگیرد.

اگر نه

پس چرا با این همه جاده ی بی انتها

زمین

همیشه جلوتر از جاده ها

به وصال خورشید میرسد.؟




+نوشته شده در پنج‌شنبه 20 مهر 1391ساعت01:42 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (49)
عاشقان حرف هم را خوب می فهمند .


این عاشقانه هایی که به نام من تمام میشوند

نه از چشم های تو با خبرند

نه از درد های من.


تنها به این بهانه نازل میشوند

که مرهم زخمهای عاشقی باشند در آن سر دنیا

که با کلمات من همزاد پنداری می کند!



+نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391ساعت11:40 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (31)
تولدت مبارک

    وقتی که در نسیم نفس های تو می شود به سادگیِ دوست داشتن فکر کرد پس چرا باید نگران التهاب روزهایی شد که نیامده اند ؟ ...

 

نه از کلمات می شود شعر ساخت نه از من شاعر، وقتی که نباشی ! پس بیا تا این همه حرف بر زمین مانده راه آسمان را یاد بگیرند.


تو که از همه ستاره ها رد شده ای بگو کدام کهکشان به رویاهایم نزدیکتر است تا شعر هایم را روانه کنم برای طواف تا لیاقت دست های تو را پیدا کنند؟ ...


از کلماتم نور میبارد وقتی برای تو از دست های به دعا برداشته ام مینویسم . از روزهایی که تقویمم مرداد نداشت.  فروردین آمدنم غرق بارانی بی پایان بود و هیچ آفتابی روزنه ابرهایم را پر نمی کرد .

اما دیر زمانی نیست که فصل هایم دست به دست شکوفه ها دادند وبرای مردادی بهاری جا باز کردند! فروردینم عروس تابستان شد . شکوفه های یخ زده اش را زیر تابش چشمان تو گرفت و شد دخترک خوشبخت قصه ها!

پسرکی آنچنان روی لحظه های من می دوید که هیچ ابری به آسمانم نگاه چپ نکرد .

هیچ ترسی روی ثانیه ها نخوابید

هیچ هجایی نماند که به عرش شعر نرسیده باشد...

 

من با تو روی نرم ترین نیلوفر ها دویده ام حتی . پرواز کرده ام با قاصدک هایی که خبرآورده بودند از روزهای خوب استجابت! وجودم در هوای تو تبخیر شده انگار !

من با تو خوشبخت ترین ذره ی طبیعتم

 

 

در وجودم  کودکی بادبادک به دست زیر یک آسمان آبی با ذوق می دود...

کاش می دیدی..

 

آمدنت پر از لحظه های زیبای  بودن ، ماندن... جاودانه شدن.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391ساعت05:53 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (3)
اتفاق ساده لحظه ها

1.


خوابت را که می بینم 

دیوانگی ساده ترین اتفاق لحظه هاست.


و شعر،

سردرگمی بی پایان واژه هایی میشود

که حتی خوابت را هم ندیده اند ...



2.

کلمه ها را جمع می کنم تا دست به سینه صف بکشند!

حتی اگر هیچ شاعرانه ای در کار نباشد

تو که رد شوی

یک رد خاطره کافیست

تا شاعران ، قلم به دست به خیابان بزنند...!


+نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1391ساعت03:56 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (31)
خودخواهی شاعرانه

  دستم به پوچی لو میرود

وقتی نگاه تو

گره انگشتانم را برای پرواز باز می کند.


در تردید بال زدن و باله زدن

در هوای برکه های تو ام!

از آسمان که نمیشود گذشت

از زلال برکه هایت هم !


اصلا نه آب ، نه آبی 

بی شانه های تو

قرار این دل بی قرار ممکن نیست

گره می زنم دستم را به شانه های تو

عطر پیراهنت

جواب همه خود خواهی های شاعرانه من است!





+نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391ساعت01:37 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (55)
بیستی برای تجدیدهایم!

باید شعری گفت

برای لحظه هایی که شعر مرا گفتند!



 در گذار از روزهای در گذر

"بیست" رستاخیز از من شکفته اند و من اما

فرصت ها را "صفر" میشوم...


تنها به حسی خشنودم

که آمدم و فرشته ای مادر شد !


کودک سرشاد ثانیه ها

روزها دوید

از زمان جلو زد و از مکان پرید

تا به دختری رسید

که امروز

شوق بیست شدنش را

دیگران کف میزنند

و او

گریه میکند...




بعد از14 روز تاخیر تبریک سال نو و 4 روز تاخیر از ارسال پست سالروز تولدم بلاخره آمدم .

سفر ها تمام شد و اندکی از خامیمان پخته !!


اگر گذشت 2 هفته از سال را به پای کهنه شدنش نگذارید از همینجا این سال و لحظه هایش را به همه کسانی که میشناسم و نمیشناسمشان تبریک می گویم.

در پناه هو .


+نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391ساعت11:36 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (31)
قربانی افق

 روزها

از حکمت هیچ شبی سر در نیاورده اند

و ماهم ...


اما

بیدار که باشی

شب از سرو کولت که بالا برود

میفهمی یک جای کار زندگیمان لنگ میزند

که این همه آرامش و سکوت و معنی و عرفان و خلاصه خودمان را

بی هیچ قصه ای حتی ، به خواب می کنیم در پی آرامش !!


و راز این تاریکی همیشه ساکت

در خفقان باغچه میمیرد و

زیبای سیاه

قربانی میشود

پیش پای خورشید در افق ...


 

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390ساعت12:30 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (14)
  1    2    3    4    5    ...    9  >>