شعر های سهراب سپهری،فریدون مشیری و دیگر شاعران به اضافه ی مطالب علمی و دانستنی ها،طنز وسرگرمی امیدوارم خوب باشه.
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:38 PM

چه قدر خوب می شد حالا که رابطه ها هستند لا اقل دو طرفه بودند

کاش  لا اقل وقتی سد پشت چشمانم سوراخ می شد

و قطره های اشکم که سال های سال درون چشمم

  تبدیل به دریایی شده بود

به بیرون می ریخت

پترسی چون تو می بود تا جلواش را بگیرد ...

 

کاش وقتی مانند برگ های کتاب کبری

 در حال پرپر شدن زیر شلاق نگاه تو بوددم  

با تصمیمی کبری تر از تصمیم کبری نجاتم می دادی...

کاش وقتی در عطش نداشتنت له له می زدم

و چون تشنه ای در بیابان به دنبال جرعه ای مهر و محبت

از دریای لطفت بودم ، سفره ای به زیبائی و شکوه سفره ی کوکب خانم می انداختی

و در آن با مهرو نور و دوستی از من پذیرایی می کردی ...

باز دیوانگی و باز سر زدن به کوچه باغ های کودکی ...

چه قدر زیباست که تو در کودکی من هم جریان داری

در برگ برگ کتاب هستیم ...

در خط به خط داستان زندگیم...

نمی دانم می دانی یا نه ؟؟

من از همان تاریخ 1/1/1 می شناسمت ...

به زیبایی خودت قسم راست میگویم...

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:53 PM

بودن ما آدم ها همیشه

عادت است برای دیگران

و نبودنمان شاید

یک اتفاق...!

همیشه فکر میکردم

نبودنم برای تو

یک حادثه است !

غافل از اینکه

برای آدم ها

حادثه ها هم عادت می شوند....!

 

 

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 ساعت 3:05 PM

وقتی قشنگترین و زیباترین چیزها رنگ باخته اند ،

 چه خنده دار است که می خواهم تو ...

تو بهترین و زیباترین من

 برایم سبز سبز بمانی...

 

وقتی بیرنگ ترین چیز ها

در این دنیا صد رنگ دارند ،

 چه انتظار بیهوده ای است

 که می خواهم تو هنوز هم

 برایم یکرنگ بمانی.!

 

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387 ساعت 7:51 PM

اصلا نمیدونم چی میخوام بگم ؟؟؟؟؟

اصلا نمیدونم واسه چی باید چیزی بگم ؟؟؟؟

میدونم که هیچوقت نتونستم خوب بنویسم اما

دستم با سماجت تمام میخواد قلم به دست بگیره و بنویسه

از چی قراره بنویسم نمیدونم شاید از  تو ... از تو که ...

نه... میخوام باز از خودم و از این زندگی بنویسم :

ای کاش ما آدم ها هیچوقت بزرگ نمیشدیم

کاش همیشه تو دنیای بی خیالی خودمون می موندیم

یک زندگی آروم و بی دغدغه ...

زندگی ای که تمام دنیات میشه یه چرخ

 که ولش می کنی تو خیابون و

با یه چوب می افتی دنبالش...

اما همینکه بزرگ شدی این زندگیه

 که تو رو میندازه توی یه چرخ و

ولت می کنه تو سرنوشت ...

سرنوشت ننوشت ...

گر نوشت بد نوشت ...

اما باور کن  سرنوشت را نمی توان از سر نوشت ...

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:21 PM

امشب باز بدجور دلم گرفته !!! دلم هوایی شده کاش اصلا عید مسافرت نمی رفتم  !!!

چند تا شعر غم انگیز ناک()  براتون مینویسم شاید دلم خالی شه .!!!!

شما هم اگه زحمتتون نمیشه بعد از خوندنشون برام شعر ها یا جمله های غم ناک آلود() بذارین!!

لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. !!!!

غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی پشت لحظه های آشنا .!!

همین که عزیزت نگاهش را

به دیگری تعارف کند

کافیست تا  تو غریب شوی.!!!

*********************************

آنچه هستیم

هدیه ی خداوند است به ما

و آنچه خواهیم شد هدیه ماست به خداوند .!!!

*******************************

آنجا که چشمــان مشتاقـــــی

 برایت اشک میریزد ،

 زندگـــــــــی

به رنج کشیدنش می ارزد.

****************************

 

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:40 AM

سلام عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزان !!!

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا چقدر دلم واسه وبلاگم  تنگ شده بود !!!!

اون ته ته ته ته دلم یه کوچولو دلم واسه ی شما هم تنگ شده بود!!!

خوب بعد از دو هفته اومدم چی بگم خودمم نمی دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

خوب می گم عید همه ی کسایی که به یادم بودن مبارک چه اونایی که کامنت گذاشتن  چه اونایی که نذاشتن .!!!

آهاااااا یه چیز دیگه هم می خواستم بگم می خواستم آرزو کنم تو بازی امروز نه استقلال ببره نه پرسپولیس !!!!!!!!

میدونین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون دلم نمیخواد مردم دوباره به جون هم بپرن.

خوش باشین تا بعد خداحااااااااااااااااااااااااااافظ !!!!!

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:37 PM

بعد از مدت ها ، دوستای گلم سلاااااااااااااااااااااااام .

امروزو آپ می کنم و شاید تا دو هفته ی دیگه نتونم بیام.

براتون دوتا داستانک نوروزی گذاشتم . بخونین حتما قشنگه !!!!

مگه میشه من چیزی بنویسم و خوب نباشه ؟؟؟؟؟؟؟

داستانک ها :

عذاب وجدان

گفتم: « دلشو ندارم . می ترسم بکشمشون! »

گفت : « مواظب باشی ،کسی کشته نمی شه ، آقا رضا .»

گفتم : « کافیه دستم بلرزه »

گفت : « کاری نداره پسر . آپولو که نمی خوای هوا کنی »

گفتم : « اگه یکی هم بمیره از عذاب وجدان می میرم »

گفت :  « پولش هم خوبه ها !! »

گفتم : « اگه مُردن چی ؟؟میمیرن دیگه . مگه نه اصغر آقا ؟؟؟ توی همین چند روز چند تاشون مردن ؟؟ »

گفت : « خود دانی من دست تنهام . شاگرد می خوام . تو نه ، یکی دیگه . »

اصغر آقا طوری را برد زیر آب . یک ماهی قرمز را گرفت .ماهی داخل توری بالا و پایین می پرید . سریع ماهی را درون تنگ آب انداخت و گفت : « دیدی ؟؟ به همین راحتی . »

 

پیر مرد و مینا

ـ پرتغال اعلای تامسون ، کیلویی هزار و پانصد تومن . این را از فروشنده شنید .

ـ از یک کنار چند ؟

ـ فقط دست چین !!

پیر مرد دست های چروکیده اش را در جیبش می کند .

فقط یک دویست تو مانی دارد .امروز هم کار گیرش نیامده بود .

***********************

سفره ی هفت سین را از همین الان چیده اند .

هفت سینش کامل است .

فردا حول و حوش ساعت نُه سال نو می شود .

پدر هم هست . اسکناس های نو چشمک می زنند .

مینا هفت سال دارد. چند تا اسکناس از مامان چند تا از بابا

*************************

شب برای اهالی حلبی آباد از نیمه گذشته است .

پیر مرد هنوز به خانه بر نگشته .

تمام کوچه های شهر را دور می زند .

کسی در خانه منتظر او نیست . همه رفته اند برای کار.

*********************

ساعت .... نُه .... سال نو شد .!!!

********************

پیرمرد با یک پرتغال به خانه برگشته است .

جیب هایش خالی است .

پسرشان نان خریده و دخترش کمی ماست.

امروز برای آن ها با دیروز هیچ فرقی نمی کند .

******************

مینا امروز خیلی خوشحال است .همه لباس هایش را نو خریده .

از کفش گرفته تا روسری .آن ها امروز کلی برنامه دارند . خیلی جاها باید بروند .

پدر ماشینش را از کارواش گرفته . مینا می رود با یکی از اسکناس هایش

یک شکلات پروتئینه ی خارجی می خرد . بقیه ی پولش را هم نمی گیرد ...

 

بیایید یه کاری کنیم نوروز امسالمون با سال ها پیش فرق کنه. به خدا بقیه هم حق دارن بهشون خوش بگذره . کاش به جای خریدن یه شکلات پروتئینه  با دو کیلو شیرینی معمولی درِ خونه ی او نا رو هم بزنیم ...

 

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 5:00 PM

رحلت  حضرت محمد (ص) پیامبر مهر و دوستی و عطوفت و امام حسن (ع)

سبط اکبر و کریم اهل بیت بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد .

جا داره که به تمام کسایی که قصد دارند پیامبر خوب ما رو خشن و جنگ طلب جلوه بدن بگم که ابر ها هرچه قدر هم که جلوی خورشید رو بگیرن خورشید باز هم نور وگرما شو به اهل زمین می رسونه .

خوب اگه حسودیتون میشه که پیامبری به خوبی پیامبر ما و ایمانی به محکمی ایمان مسلمونا  ندارین مسلمون شین ( این بهترین راهه !!!)

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 ساعت 3:08 PM

هنوز شب است

شب ا ست و سیاهی  و بس

شب ا ست  و من فقط صدای دوستانم را

از ا عمـــاق بیابان های این ا طراف می شــنوم

دوستانم که تنها آنها بودند که در سیاهی شب های تار این شهر  تنهایم نگذاشتند

مونس تنهایی شب های من آن ها بودند .

آن ها که  وقتی همه مردم شهر در خواب بودند

با من از عشق و محبت ، از وفا ، از سیاهی بیابان و سکوت بی پایانش

 واز عشق های خفته در بیابان سخن گفتند

من نمی دانم  ، نمی دانم  که چرا کسی دوستان مرا دوست نمی دارد؟؟

چرا کسی دوست ندارد صدای دوستان مرا بشنود ؟

من هنوز نمیدانم چرا کسی از پارس و زوزه ی سگ خوشش نمی آید ؟؟

نمی دانم چرا هنوز زوزه ی گرگ وحشتناک و گوش خراش است ؟

چرااااا ؟؟؟؟

کاش شما هم می دانستید که اینان از شما آدمیان  وفا دار ترند

کاش می دانستید که  آن ها در سکوت و ظلمت نیمه شب

هنوز مرا تنها نگذاشتند

و تا صبح برایم آواز خواندند. تا صبح .....

کاش شما آدمیان می دانستید که اگر زوزه ی سگ در دل شب گم می شد

این سکوت زیبا آواز حزینی کم داشت.!!!

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 ساعت 3:05 PM

 

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ار نه

ای بسا باغ و بهاران  که خزان من و توست

این همه قصّه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است ، نشان من و توست

(هوشنگ ابتهاج)

****************************************  

ازتون می خوام وقتی این شعر و متن پایینش رو خوندین نظرتون رو درباره ی زندگی بگین . با تشکر ... دوست دار شما.

زندگی چیست ؟

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

زندگی شاید

طفلیست که از مدرسه بر می گردد .

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که

نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :«« صبح به خیر »».

(فروغ فرخزاد)

واقعا به نظر شما زندگی یعنی چی ؟؟؟؟؟ زندگی  جز این کار های روزانه ی مسخره است ؟؟؟؟ زندگی جز اینه که هر روز باید دروغ و کلک و طعنه بشنوی ؟؟؟؟ آخه  زندگی چه موقع واقعا «« زنده گی »» میشه ؟ برای این مردمی که «« مرده گی »»  میکنند نه زندگی ! خسته شدم ، خسته شدم از این که هر روز باید در انتظار فردایی دقیقا مثل امروز باشم . فردایی که می دونم باز باید مثل امروز پشت چشم های بسته ی تو به زندگی مسخرم ادامه بدم. میدونم که هنوز هم خنده ها ونگاه هاتو ازم دریغ می کنی. می دونم قرار نیست مثل اولت بشی . بخدا می دونم .  ای خدا صدامو میشنوی ؟؟؟ الان این جایی ؟؟؟؟ ای خدا کاش چیزی به نام عشق و عادت رو خلق نمی کردی کاش....

 

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386 ساعت 2:25 PM

بعد از یه چند روزغیبت  با یه چند تا شعر دوباره اومدم .

اومدم تا دوباره بهتون سلام کنم . من این ها رو به عشق شما ها نوشتم .

اگر خوندینو خوشتون اومد ،نامردین اگه نظر ندین...

یاحق ....

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مائی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

****************************************

کاش آن راحت جان این همه آزار نداشت

کاش خورشید رخش این همه بیمار نداشت

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل ما بود که یک عمر خریدار نداشت

اگر از روز ازل قصه ی عشاق نبود

هیچ موجود به موجود دگر کار نداشت

*************************************

تا که هجران نبود وصلی نیست

وصل زاییده ی شب های غم است

گر دوصد بار بمیرد عاشق

بهر آن لحظه ی دیدار کم است

*********************************

کاش مردم همه می دانستند

که اگر عشق نباشد دل نیست

یک دل سرد جدا از تب عشق

به خود عشق قسم جز گِل نیست

**********************************

سیصدو شصت وپنج بار به شهر

چوب حراجم آشکار زدند

سیصدو شصت وپنج بارمرا

زنده کردندو باز دار زدند

********************************

دست بر زلفش زدم شب بود چشمش مست خواب

برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب

گفتمش خورشید سر زد

ماه من بیدار شو

گفت : تا من برنخیزم کی برآید آفتاب؟

*******************************

 

 

 

 

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 ساعت 8:32 PM

ما چون دو دریچه روبه روی هم ،

آگاه ز هر بگو مگوی هم .

هر روز سلام و پرسش و خنده ،

هرروز قرار روز آینده ،

عمر آینه ی بهشت اما ...آه

بیش از شب وروز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون ، نه ماه جادوکرد،

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .

(مهدی اخوان ثالث)

 

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 ساعت 3:34 PM

تا حالا کتابهای خلیل جبران رو خوندین ؟ بعضی از جملاتش واسه ی یک عمرمون بسه البته اگه روشون درست فکر کنیم . من تو قسمت دل نوشته ها بعضی از نوشته های اونو می نویسم . البته ممکنه از کسای دیگه هم باشه ،ولی جمله های خلیل جبران رو مشخص می کنم .

یا حق ...

- درباره ی من هرچه می خواهی بگو ،فردا درباره ی تو قضاوت می کند ،و گفته های تو شاهدی است در حضود محکمه و گواهی است در پیشگاه عدالت .

حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.(خلیل جبران)

-         زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را میبیند ، عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد، با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد .(خلیل جبران)

-         یا خدا عاشق نمی شد یا ابراهیم اشتباه کرد که خانه ای ساخت بدون پنجره.!!

-         بگذارید کسی که دستان آلوده اش را با جامه ی شماپاک می کند ، جامه تان را با خود ببرد ، او دوباره محتاج آن خواهد شد، ولی شما هرگز .(خلیل جبران )

-         نوح هم که بیاید من و تو را با خود نخواهد برد ، ماهی ها بیرون کشتی زندگی میکنند.!!

 

 

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 ساعت 3:30 PM

بعد از یه چند روز سلام . خوبین ؟؟؟ هی منم بد نیستم

گاهی وقت ها آدم ها با یه شعر عوض میشن . مثل خود من . بعضی از شعرها واقعا قشنگن و تا مدت های زیادی ورد زبون ماست . مثل شعر کوچه از فریدون مشیری ( که مطمئنم همتون خوندینش. البته اگر تا حالا نخوندین میتونین تو قسمت نظرات بگین تا دفعه ی بعد براتون بذارم.)

به قول سهراب فتح یک قرن به دست یک شعر. این شعر حمید مصدق هم شعریه که خوندنش خالی از لطف نیست . خوشا به حال شاعرائی که با یک شعر یک قرن رو فتح کردند .!!

                یا حق...

تو به من خندیدی  و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من زود دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

 می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا، خانه ی کوچک ما سیب نداشت !!

 

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:56 AM

در رویاهایم خدا را دیدم که با او گفتگو می کردم . پرسیدم چه چیزی بشر شما را سخت متعجب می کند ؟ گفت : کودکیشان . این که آن ها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند . سلامتی خود را از بین می برند تا پول به دست آورند و دوباره پول هایشان را از دست میدهند تا سلامتی خود را به دست آورند .حال را فراموش می کنند و به فکر آینده اند و وقتی به آینده میرسند به فکر گذشته اند ، بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، نه در گذشته و نه در آینده . این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

     پرسیدم دوست داری کدام درس زندگی را بندگانت بیاموزند ؟ بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد . بیاموزند که آدمهایی هستند که آن ها را دوست دارند . فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در دل آن ها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:54 AM

قلبم گرفته ...

هرگز نخواستم بگویم که تورا چقدر

عاشق شدم ؟ چه وقت؟چگونه ؟چرا؟چقدر ؟!

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده ی این ماجرا چقدر

من را شکست ، ساخت ، شکست و دوباره ساخت !

من را چرا شکست ؟ چرا ساخت ؟ یا چقدر ...؟

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چقدر

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا...چقدر

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر

خوب است با تو با همه بی وفاییت

قلبم گرفته است ، نپرس از کجا ؟ چقدر ؟

 قلبم گرفته است ، سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چقدر...

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386 ساعت 9:19 PM

نمیدونم شما اصلا اهل اخبار وسیاست واینجور چیز ها هستید یا نه ؟ نمی دونم اصلا می دونید دور و برتون چی میگذره یا نه ؟

هرچقدر هم که بی تفاوت باشین نمی تونین از کنار بچه های بیچاره و بی پناه غزه و فلسطین بی تفاوت بگذرین . فریدون مشیری چندین سال پیش (که شاید ظلم وستم کمتر بوده ) همچین شعری گفته . اگه الان زنده بود شاید ...

این همه پرحرفی نکردم واسه ی هیچی . اینها رو گفتم تاشاید رگ غیرتتون باد کنه و فردا محکم تر ‹‹ مرگ بر اسرائیل ومرگ بر آمریکا بگین›› یا حق...

از خدا صدا نمی رسد :

ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید

 

این غبار محنتی که دردل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

 در پی تباهی شماست

 

گوشتان اگر به ناله ی من آشناست

از سفینه ای که میرود به سوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست