X
تبلیغات
زولا

خطوط دستانت را حفظم...

تولدت مبارک

    وقتی که در نسیم نفس های تو می شود به سادگیِ دوست داشتن فکر کرد پس چرا باید نگران التهاب روزهایی شد که نیامده اند ؟ ...

 

نه از کلمات می شود شعر ساخت نه از من شاعر، وقتی که نباشی ! پس بیا تا این همه حرف بر زمین مانده راه آسمان را یاد بگیرند.


تو که از همه ستاره ها رد شده ای بگو کدام کهکشان به رویاهایم نزدیکتر است تا شعر هایم را روانه کنم برای طواف تا لیاقت دست های تو را پیدا کنند؟ ...


از کلماتم نور میبارد وقتی برای تو از دست های به دعا برداشته ام مینویسم . از روزهایی که تقویمم مرداد نداشت.  فروردین آمدنم غرق بارانی بی پایان بود و هیچ آفتابی روزنه ابرهایم را پر نمی کرد .

اما دیر زمانی نیست که فصل هایم دست به دست شکوفه ها دادند وبرای مردادی بهاری جا باز کردند! فروردینم عروس تابستان شد . شکوفه های یخ زده اش را زیر تابش چشمان تو گرفت و شد دخترک خوشبخت قصه ها!

پسرکی آنچنان روی لحظه های من می دوید که هیچ ابری به آسمانم نگاه چپ نکرد .

هیچ ترسی روی ثانیه ها نخوابید

هیچ هجایی نماند که به عرش شعر نرسیده باشد...

 

من با تو روی نرم ترین نیلوفر ها دویده ام حتی . پرواز کرده ام با قاصدک هایی که خبرآورده بودند از روزهای خوب استجابت! وجودم در هوای تو تبخیر شده انگار !

من با تو خوشبخت ترین ذره ی طبیعتم

 

 

در وجودم  کودکی بادبادک به دست زیر یک آسمان آبی با ذوق می دود...

کاش می دیدی..

 

آمدنت پر از لحظه های زیبای  بودن ، ماندن... جاودانه شدن.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391ساعت05:53 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (3)