خطوط دستانت را حفظم...

قصه عادت دیرینه


امشب از قصه دیرینه دنیای شما می گویم

از هیاهوی شبی در وزش وحشی باد

بر پیکره شهری سست

بر هیمنه خاکی آدمهایش ...


دست ها در جیب و

چشم ها رو به زمین

هیچکس را انگار

سر جنگی نیست با این طوفان


شانه رهگذران لرزان

و زبان پشت حصار دندان...


باد مغرور به این وحشت سنگین سکوت میتازد 

وقتی از مردم این شهر کسی

پاسخ سیلی طوفان را با 

ناسزا حرفی و پرخشم نگاهی

نمیداد جواب.


آخرین ضجه خود را زد باد

و کلاه نو کودک را

پیشکش کرد به ابر

پسرک در پی باد

آسمان شاد که : "آه ... زندگی رخت نبسته است از این شهر هنوز!"


شب دگر خسته و طوفان خسته

پسرک نومید باز همپای پدر !


آسمان نومید از جسد خفته شهر

ابر میگرید بر قصه غصه دیرینه شهر ...




+نوشته شده در جمعه 28 آبان 1389ساعت01:00 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (32)