X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

لبخند ژوکوند

از حرف هایت همانقدر را نمی فهمم 

که درخت از آسمان !

و همانقدر می فهمم از چشم هایت

که گندم  زمین را!


سکوت می کنم و گوش می دهم

به همه حرف هایی که قرار است نزنی! 

و اعتراف هایی که با هر ضربه قاضی کمرنگ تر میشود.


دلت که گرفته باشد 

می دانم ، صداقت،  کاری از پیش نمی برد !

حرف میزنم

تا با هم

به شاخهای روی سرم بخندیم...

و بعد آنقدر غرق صورت خندان هم شویم

تا گریستن را 

در انتهای چشم های ژوکوند کشف کنیم !



پ ن :

این یک "شعر" نیست (شاید!)

در یک لحظه تصمیم گرفتم یه چیزی اینجا بنویسم و این کلمات بدون هیچ ویرایش و ویراست قبلی اینجا نوشته شدن!

سستی کار رو به گردن من و این شعر نندازید !

بگذارید به حساب یک دلتنگی عصرانه!!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 مهر 1389ساعت06:32 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (38)