X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

خیلی دور نیست ...


از لبخند های ما جز چند تصویر محو

چه مانده بود بر قاب زنگار زده ی زندگی ؟


ما به تحمل بی رمقی هم مجبور بودیم

و به دفترهای شعرمان معتاد...


من هیچوقت از مرده نترسیدم

و زندگی می کنم با دیواری که سالهاست کفن به تن کرده و ایستاده!


اما دخترکان تازه از راه رسیده

رد پنجه های ما را از روی این کفن خواهند شست

و تو حوالی غوغای پاییزی کلاغان

دلت می گیرد ،‌ از نوستالوژی چای عصرانه ...


قبل از رفتن 

باید عذر خواهی کنم

از گلی که، قد تو هیچ وقت به بوی او نرسید ...


و برای پرنده هایی

که دانه های خشک چشم های تو

در گلوشان گیر کرده 

                         ـــ وبه روی خود هم نمی آورند ـــ

آب بگذارم ...


اشتباه نکن عزیز

این یک «خداحافظی» نیست 

فقط «سلامیست» که دیگر نخواهم داد ...


ما فرق زیادی نداشتیم

و نقاط اشتراکمان آنقدر زیاد بود

که شدیم دو قطب همنام آهنربا !!


اعتراف می کنم

من به تو محتاج ، نه...

به دفتر شعرم معتاد بودم .

+نوشته شده در پنج‌شنبه 10 تیر 1389ساعت02:20 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (38)