X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

محتاج یک آیینه !


      بتاب روی دیوانگی هایی که از من نیست

ببار روی دست های غریب

و سالها بنشین به صیقل دادن گونه های غریبه ای

تا دوباره چشمهایت را در آن ببینی ...!


در د های ما بی پایان است

از "تاسف" دیروز بگیر

تا "افتخاری" که این روزها نمی کنیم...!


       سالها بعد ...

پیرزنی در پانتئون روی قبرم مزامیر می خواند

و در سطح سیاه سنگم چشمش را تماشا می کند !

آه ...

هیچ کس گونه اش را به او نبخشید...

+نوشته شده در جمعه 7 خرداد 1389ساعت03:54 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (44)