X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

اصل


تقدیم به آن دویی که "دوست " میخواندمشان :



خاک سیاه اینجا ریشه ام را خشکاند

خورشید بی رحمش برگ هایم را سوزاند

ومردمانش شاخه هایم را به غارت بردند...


حال چیزی نمانده

از آن درختی که میگفتی سایه میبخشید ، بی منت !


پوسیدم 

کنده ای بی رمقم

که حتی تبر ها شوق وصالم ندارند!


در این بهار اگر یافتی مرا

شاخکی از خود جدا کن

و پیوند بزن مرا به هستی بی پایان خود .


نهالی دوباره بکار مرا

من زنده میمانم !


برمیگردی

بر میگردم

و همانجا که زندگی را گم کردیم 

دستهایمان گره میخورد ، دوباره...


من به معجزه ی بهار ایمان دارم !



پ ن: (باربط)

{خاک خشک اینجا وطنم نیست ، به باران برمیگردم ، به کوه ، به آنجا که احساسم آنجاست ...

{کل شی ء یرجع الی اصله ی ...

+نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند 1388ساعت02:20 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (21)