X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

برای مردی که خواهد آمد

دیگر سرانگشت خورشید ، که صبحدم به شیشه پنجره می خورد

آدمیان را از خواب شب بیدار نمی کند

حال دیگر ، پرده های تیره ی تجمل

حائل میان آدمیان و خورشیدند !

..

زمانی افق دمیدن خورشید سپید سپید بود

و سرشار از زمزمه ی سکوت...!

و اکنون چه نادانند آدمکان آهنی عصر آهن

که می پندارند افق سپید گذشته را

بارنگِ سرخ خون و رنگِ تیره ی دود

رنگین و زیبا کرده اند

..

زمانه دیگر ، زمانه ی رسیدن کوه ها به یکدیگر

و نرسیدن آدم ها به هم است ...!

و «محبت»  را سر پنجه ی «سیاست» سال هاست که به خاک سپرده

و کسی نفهمید ، این دفینه ی با ارزش

در کجای قبرستان زمان دفن شد ؟؟...

..

و من می دانم که عاقبت ، «کسی خواهد آمد»

و به جای درخت های آهنی ، «شاخه ی نور» خواهد کاشت

و سیاه ترین شعر های سپیدمان را

به مهمانی غزل های شکفته در عطر باران خواهد برد!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1388ساعت06:32 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (17)