X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

یادم رفت ...
امروز یادم رفت برای رفع تشنگی بارون دعا کنم
یادم رفت زمستون نزدیکه و
من باید برای پیدا کردن یک لونه برای کلاغ پرحرف محله مون
منت اون کاج پیر و بد اخلاق رو بکشم ...!
امروز اینقدر بدعنق و بی حوصله بودم که وقتی
از جلوی بقالی جعفر آقا رد شدم
یادم رفت سر به سرش بذارم تا یه کم از حال و هوای
ننه خاتون بیاد بیرون و زیاد هم به بچه های بی معرفتش فکر نکنه
حتی یادم رفت بهش سلام کنم....
امروز وقتی که بارون میومد یادم رفت
پنجره اتاقمو باز کنم تا بارون بیاد تو
و پرده و فرش هارو خیس کنه ...
بعد مامان بیاد و دعوام کنه و من
از همین ترشرویی هاش احساس کنم
روز به روز بیشتر دوستش دارم....
اصلا امروز کلاً یادم رفت زنده ام ....
کاش فردا یادم نره ...

+نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مهر 1387ساعت10:15 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (12)