X
تبلیغات
رایتل

خطوط دستانت را حفظم...

خیالاتم ...

گاه با خودم می اندیشم :

 چه قدر خوب میشد اگر تو هم عاشق بودی ...

چه قدر قشنگ میشد اگر باز برایم حرف می زدی ....

چه قدر زندگی برایم معنا داشت ... اگر تو با من بودی ...فقط با من وبرای من ...

ولی حالا چه قدر دلتنگی های من با رفتن تو زیاد شده ...

چه قدر زندگی تلخ است با دیدنت ولی نداشتنت !!

چه قدر دلِ قَلمَم میگیرد وقتی چیزی برای نوشتن دارد ولی کتاب ها و دفتر های تو را نمی یابد !

چه قدر برای صندلی سخت است که جای خالی تو را به دوش بکشد ...

چه قدر بعد از رفتن تو  « چه قدر» های زندگی من زیاد شده ...!

چه قدر سوال دارم :

چرا خدا با اینکه میدانست پایان کارِ ما اینگونه خواهد بود

 از آغاز قصه هشداری به ما نداد ؟؟؟

چرا من زنده ام ؟؟؟ چرا خدا هست و نیست ؟؟؟ چرا خورشید اینقدر سرد می تابد ؟؟؟

چرا همه ی چرا ها را نمیتوان نوشت ؟؟؟؟

چرا زمین گرد است که هرچه بدویم به پایانش نخواهیم رسید ؟؟؟

چراهای ذهن من تمام نشد

ولی تو برای من به پایان رسیدی ...!

و وقتی تو به انتهای بودن خود برسی ، چه قدر بودن من با این چراهای خنده دار ،

با این ثانیه های سال صفت و با تمام موجود ها ظالمانه است !!!

+نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1387ساعت01:43 ق.ظتوسط س.تاجی | نظرات (17)