X
تبلیغات
زولا

خطوط دستانت را حفظم...

کوچه باغ بچگی...

چه قدر خوب می شد حالا که رابطه ها هستند لا اقل دو طرفه بودند

کاش  لا اقل وقتی سد پشت چشمانم سوراخ می شد

و قطره های اشکم که سال های سال درون چشمم

  تبدیل به دریایی شده بود

به بیرون می ریخت

پترسی چون تو می بود تا جلواش را بگیرد ...

 

کاش وقتی مانند برگ های کتاب کبری

 در حال پرپر شدن زیر شلاق نگاه تو بوددم  

با تصمیمی کبری تر از تصمیم کبری نجاتم می دادی...

کاش وقتی در عطش نداشتنت له له می زدم

و چون تشنه ای در بیابان به دنبال جرعه ای مهر و محبت

از دریای لطفت بودم ، سفره ای به زیبائی و شکوه سفره ی کوکب خانم می انداختی

و در آن با مهرو نور و دوستی از من پذیرایی می کردی ...

باز دیوانگی و باز سر زدن به کوچه باغ های کودکی ...

چه قدر زیباست که تو در کودکی من هم جریان داری

در برگ برگ کتاب هستیم ...

در خط به خط داستان زندگیم...

نمی دانم می دانی یا نه ؟؟

من از همان تاریخ 1/1/1 می شناسمت ...

به زیبایی خودت قسم راست میگویم...

+نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1387ساعت03:38 ب.ظتوسط س.تاجی | نظرات (13)